نسیم گیلان
داستان شب/ «شب سراب»_ قسمت هفتم
يکشنبه 29 فروردين 1400 - 23:14:20
آخرین خبر مقاله
نسیم گیلان - آخرین خبر / پس از انتشار کتاب بامداد خمار، که به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های سال انتشار تبدیل شد، کتابی منتشر شد به نام «شب سراب» نوشته ناهید ا. پژواک از نشر البرز. این کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با این تفاوت که داستان از زبان رحیم (شخصیت منفی داستان) نقل شده که می‌گوید محبوبه یک طرفه به قاضی رفته و اشتباه می‌کند. این کتاب هم به یکی از کتاب‌های پرفروش تبدیل شد. شکایت نویسنده کتاب بامداد خمار از نویسنده شب سراب به دلیل سرقت ادبی نیز در پرفروش شدن آن بی‌تاثیر نبود.
داستان کتاب از این قرار است که؛ سودابه دختر جوان تحصیل‌کرده و ثروتمندی است که می‌خواهد با مردی که با قشر خانوادگی او مناسبتی ندارد، ازدواج کند. برای جلوگیری از این پیوند، مادر سودابه وی را به پند گرفتن از محبوبه، عمهٔ سودابه، سفارش می‌کند.
بامداد خمار داستان عبرت‌انگیز سیاه بختی محبوبه در زندگی با عشقش رحیم است که از همان برگ‌های نخست داستان آغاز می‌شود و همه کتاب را دربرمی‌گیرد.
قسمت هفتم:
عصر پنجشنبه را غایب بود، در محله ای که بتازگی آنجا اسباب کشی کرده بودیم بروبیایی بود مادر چادر به سر رفته بود بیرون در، مثل این که با همسایه های تازه اختلاط می کرد، من چند روز بود با مادر سرسنگین بودم نه فقط با مادر که با خودم هم، حق با آن آقا بود که گفت پسر هنری باید داشته باشی، حق داشت پادوی دم دکان بودن که هنر نبود، اگر کاری بلد بودم این همه مدت ول نمی گشتم، لااقل برای کسی هم نمی توانستم کار بکنم برای خودم کار می کردم، اگر مادر کار نداشت تکلیف زندگی ما چه می شد؟ چی داشتیم بخوریم؟
از جا بلند شدم سفره روی طاقچه بود باز کردم که ببینم برای شام لااقل نان داریم؟
مادر با سلیقه تمام دو تا نان را تا کرده توی سفره گذاشته بود،‌ خدا را شکر کردم لااقل نان داریم، گرسنه نمی مانیم.
صدای بسته شدن در را شنیدم و صدای پای مادر را، دویدم سرجایم نشستم و خودم را به خواب زدم چشمهایم را بستم، مادر وقتی وارد اتاق شد، طرف قالیچه رفت. بوی مطبوعی تمام اتاق را پر کرد. به به چه بوی خوبی، نتوانستم خودم را نگه دارم بلند شدم سر جایم نشستم.
- رحیم بلند شو، یکی از همسایه ها حلوا آورده.
- حلوا؟ می بینم بوی خوبی میاد.
سفره را آورد باز کرد. بشقاب حلوا را وسط سفره گذاشت. یکی از نان ها را جلوی من گذاشت و یکی را جلوی خودش.
- شام بخوریم رحیم، من گرسنه ام تو هم حتماً گرسنه هستی.
درحالیکه حلوا را با نان لقمه می کرد یکریز صحبت می کرد.
- این خانم که حلوا آورده خیاط است، خانه آدم های ثروتمند می رود خیاطی، کارش گرفته می گوید اگر من بخواهم مرا هم همراه خودش می برد برای کوک زدن، برای بعضی کارهای ساده، خیلی تعریف می کند.
- ننه جان ترو بخدا، کار خودت را ول نکن، آخرعمری شاگرد خیاط نشو.
- رحیم، آخه زندگیمان نمی چرخد، دختر ها یواش یواش فن ما را یاد می گیرند و به مادرهایشان کمک می کنند می بینی من یکی یکی مشتری هایم را از دست می دهم، سابق بر این هر هفته سه تا خانه می رفتم حالا می بینی که همه اش خانه هستم گاه گداری مشهدی رقیه خبرم می کند که بیا فلان جا عروسی است.
- مادر من نمی دانم هر کاری می خواهی بکن، آب از سر ما گذشته.
- می گم با این خیاط کمک کنم عیب که ندارد؟
فکری کردم گفتم: کمک عیب ندارد اما خانه مردم نرو، توی همین خانه هرچه کار بیاره من هم کمک می کنم.
خندید، خنده تلخ،
- تو؟ تو خیاطی می کنی؟
- چرا نمی کنم بهتر از بیکاری است که، مگر لباس های مرد ها را کی می دوزه؟ مگر خیاط مرد تا حالا ندیدی؟
- چرا چرا دیدم، ولی این لباس زنانه می دوزد.
- باشد کی می داند من دوختم؟ تو یادم بده هر کاری باشد می کنم.
- دلم یکدفعه ای روشن شد، بلند شدم لحافم را تا کردم گذاشتم روی رختخواب مادرم، آمدم نشستم سر سفره.
- عجب حلوای خوشمزه ای هست مادر.
- نوش جانت، خیلی شیرین است دل مرا زد.
فهمیدم که بهانه می آورد که نخورد و سهم اش را به من بدهد.
تعارف نکردم، مثل این که اشتهایم دو برابر شده بود همه حلوا را تمام کردم، من با یک تکه نان حتی ته بشقاب را هم پاک کردم و خوردم.
- مادر می دانی چقدر خوب می شود؟ از اول صبح تا موقع خواب من و تو بدوزیم فکر می کنی چقدر مزد بگیریم؟
- آخه پسر من جز کوک کردن و پس دوز کا دیگری بلد نیستم، تو هم که اصلاً آن را هم بلد نیستی.
- یاد می گیرم مادر، تو یادم بده یاد می گیرم، از جا بلند شدم سفره را جمع کردم بشقاب را بر داشتم گذاشتم روی تاقچه، سفره را از پنجره تکان دادم تا کردم گذاشتم سر جایش، چند روز بود دست به سیاه و سفید نزده بودم، انگاری خون گرم توی رگهایم راه افتاده بود.
- مادر نخ و سوزن ات کو؟ بیا از همین امشب یادم بده.
مادر با ناراحتی نگاهم کرد.
- قبلاً می گذاشتی توی جانماز، کو کجا گذاشتی؟
- رحیم کار شب سنگین می شود، صبر کن فردا صبح، فردا یادت می دهم.
- کار شب چرا سنگین می شود؟ کی گفته؟ ای بابا ول کن مادر، ما همه کارها را از اول صبح شروع کردیم کو؟ پس چرا سبک نشد؟ دکان مشدی جواد صبح نرفتم؟ تیمچه فرش فروش ها صبح نرفتم؟ مدرسه صبح نرفتم؟ پس چرا همه شان نصفه کاره ماندند، بگو نخ و سوزن کجاست، یاالله.
- توی قوطی چایی است بالای رف گذاشتم.
این قوطی چایی از زمان پدرم مانده بود، قبلاً که پدر بود همیشه تویش چایی می ریختیم، بعد از مرگ پدر که وضعمان خوب نبود، قند می ریختیم، حالا مادر جای نخ و سوزن و دگمه و سنجاق کرده بود. بلند شدم و پیراهنم را آوردم، پشت پیراهنم را روی زمین صاف کردم، سوزن را نخ کردم و خودم شروع کردم به دوختن.
- الهی قربان قد و بالایت بروم تو که بلدی
- خیاطی همینه؟
مادر غش غش خندید. مدتی بود که صدای خنده مادر را نشنیده بودم، نه فقط او که خودم هم نمی خندیدم.
- مادر یک تابلو می زنیم بالای درمان خودم با خط خوش می نویسم می زنم.
- به این زودی نمی شه پسر.
- خب به این زودی نه ولی بالاخره می تونیم مگر نه؟
- چند سال دیگر رحیم؟
- دیر باشد دروغ نیست مادر، بگذار ببینم اسمش را چی بگذاریم؟
حسابی کیف کردم، آینده درخشانی برای خودمان ترسیم می کردم، وضعمان خوب می شد، خانه بزرگتری کرایه می کردیم، شاید هم چند سال بعد موفق می شدیم خانه ای بخریم، من کار توی خانه را دوست دارم، ددری نیشتم، همیشه دلم می خواهد پهلوی مادر باشم، دیگه بهتر از این نمی شود، هنر هم هست، من دیگر آقا بالاسر نخواهم داشت، توی خانه کی میداند من هم با مادرم کمک می کنم؟ تازه کمک کردن که عیب ندارد، ولی لباس زنانه دوختن فکر می کردم برای مرد عیب است، تا حالا مردی که لباس زنانه بدوزد ندیده و نشنیده بودم، از مادرم مطمئن هستم دهنش کیپ است، اسرار خانه را پیش هیچ کس نمی برد، برای همین زیاد با زنهای همسایه اخت نمی شود، نه کاری به کار دیگران دارد نه به هیچکس رو می دهد که سر از کار ما در بیاورند، مسلماً هیچ کس نمی داند که من مدتی است بیکارم.
- پیدا کردم، پیدا کردم خیاطی شمشیر.
- شمشیر؟ چرا شمشیر؟ تا حالا همچی اسمی نشنیده ام.
مادر راست می گفت اما من دنبال اسمی بودم که دو تا سین داشته باشد، اتفاقاً این دو حرف را بهتر از حروف دیگر می نویسم.
- خب می گذاریم شمشاد.
- تا به آنجا برسیم پسر، کار به اسم برسد صد تا اسم پیدا می شود.
- تو از شمشاد خوشت نیامد؟
- رحیم من کاری به اسم هنوز ندارم من در فکر دوختن هستم، بگذار فردا با این خانم صحبت کنم ببینم اصلاً قبول می کند یا نه.
- چی چی را قبول نمی کند، مگر خودش نگفته؟
- گفت ولی منظورش این بود که مرا همراه خودش ببرد، این را هم که تو نمی پسندی.
حالم گرفته شد، برای چند دقیقه ای آسمان تاریک روزگارم سفید شده بود روشنایی امیدی سو سو می زد، آنهم پژمرد.
***********************************
چند روز، باز هم در سکوت گذشت. من و مادر جز به ندرت آنهم حرفهای ضروری را به زبان نمی آوردیم، روزگار باز هم برایم سخت گرفته بود سخت تر از سخت.
مادر زیر لب غر غر می کرد: چهار بار رفتم این بشقاب حلوا را بدهم این خانم خانه نبود.
- خوش به حالش مادر سر کار می رود، می دانی سر کار رفتن چه لذتی دارد؟
- یعنی مردم هر روز خدا لباس می دوزند؟ مگر چه خبرشان است؟
- خب مادر دارندگی برازندگی است دارند می پوشند دیگه.
مادر آهی کشید، بشقاب را روی طاقچه گذاشت، رفت توی حیاط.
قلم و دواتم را برداشتم، روی مقوایی که لای روزنامه کهنه ها پیدا کرده بودم شروع کردم به تمرین خط:
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
دوباره سه باره همین یک بیت را نوشتم، نوشتم تا اینکه صدای در بلند شد. مادر توی حیاط بود در را باز کرد.
- سلام خانم بفرمایید، حتماً دنبال بشقاب تشریف آوردید.
- نه فقط برای بشقاب نه، قابل شما را ندارد آمدم دیدنی از همسایه جدید بکنم، والله فرصت نکرده بودم تا حال خدمت برسم.
- خواهش می کنم خدمت از ماست مشرف فرمودید، صفا آوردید، قدم روی چشم.
و خانم آمد توی اتاق. از جا پریدم.
- سلام.
خانم هیچ انتظار دیدن مرا نداشت.
- وا خدا مرگم بده، تندی چادرش را کیپ کرد.
- سلام آقا حالتان احوالتان، خدا نکرده مریض هستید اینموقع روز خونه تشریف دارید.
مادرم مداخله کرد.
- نه انیس خانم جان، صاحب کارش مدتی است پیدایش نیست.
- وا مگه می شه؟
- شده دیگه، طفلک رحیم، بیکار شده نه می تواند دل از آنجا بکند نه جای دیگه کاری فراهم شده.
انیس خانم نشست. زن جا افتاده و با تجربه ای به نظر می آمد، نگاهی به مقوایی که رویش نوشته بودم انداخت.
- تابلو نویس هستید؟
خوشم آمد کیف کردم.
- نه برای دل خودش می نویسد، همینجوری، از بچگی علاقه دارد، هر وقت بیکار است، مشق خط می کند.
انیس خانم نگاه دقیقی توی صورت من انداخت، از فرق سر تا نوک پایم را ورانداز کرد مثل اینکه خریدارم بود، سرخ شدم، بعد رنگم پرید، روی پاهایم صاف نشستم، اصلاً نمی دانستم چه باید بکنم.
مادر دوید چایی درست کند. بعد از کمی سکوت، انیس خانم با لحن خیلی مهربان پرسید:
- چند سال داری پسرم؟
- نوزده سال خانم.
- پیر بشی انشاءالله، جوانی، جاهلی، سالمی تا برسی به سن ما یک اوستا می شوی، این اربابت چه کاره بود؟
- فرش فروش خانم.
- فرش فروش؟ پس چی شده؟ چرا گم و گور شده؟ اسمش چی بود؟
- حاجی ...
- آه آه می شناسم می شناسم آنکه خانه شان پاچنار بود؟
دلم تپید، خوشحال شدم، بالاخره یک کسی پیدا شد که خبری از ارباب من بدهد.
- بلی بلی در بزرگی داشتند توی هشتی، ته کوچه.
- آهان خودش است می شناختم، خیاط خانمش و دختر خانمش بودم.
- خبر از آنها دارید؟ چی شدند؟ خانه شان هم خالی است؟
انیس خانم آهی کشید، سرش را پایین انداخت، زیر لبش مثل اینکه دعا می خواند یا چیزهایی می گفت چه می دانم شاید هم داشت کسی یا کسانی را نفرین می کرد. جرأت نکردم دوباره سراغ حاجی آقا را بگیرم. او هم دیگر چیزی نگفت.
ادامه دارد...
قسمت قبل:

نسیم گیلان

داستان شب/ «شب سراب»_ قسمت ششم
1400/01/28 - 22:15

http://www.gilan-online.ir/Fa/News/260505/داستان-شب--«شب-سراب»_-قسمت-هفتم
بستن   چاپ