نسیم گیلان - رشت- سکوت خیابانها، اشکهای بیصدا، دلهایی پر از حرف ناگفته و کاروانی که برای آخرین دیدار با رهبر شهید عازم مصلی است؛ خبرنگار مهر این وداع تلخ را از نزدیک روایت میکند.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها- کوثر اشرافی: لحظات آخر است، آخرین دیدار، آخرین سلام، آخرین وداع و حالا مردم یک شهر چند کیلومتر دورتر از پایتخت خود را برای این آخرینها آماده میکنند؛ آخرین دیدار با آقای شهید ایران.
اصلاً مگر نگفتهاند که شهادت هنر مردان خدا است؟ سید علی، مرد خدا بود. برای خدا زندگی کرد، برای خدا ایستاد، برای خدا کار کرد و برای خدا رفت. شهادت تنها رَدایی است که به قامت رعنایش میآمد؛ اما مینویسم شاید بخواند؛ اینجا بدون شما زندگی سخت است.
زندگی سخت است و نفس کشیدن سختتر در دنیایی که بعد از او رنگ نیستی پیدا کرده است. اصلاً از همان لحظه شهادت تا الان، این جمله امام حسین (ع) را همش با خودم تکرار میکنم: «عَلَی الدُّنْیَا بَعْدَکَ الْعَفَاءُ».
وقت وداع
این کشور، این شهر، این مردم، صد و بیست و هفت روزی است که این داغ سنگین را به دوش میکشند و دم نمیزنند؛ چون خوب میدانند وقت جنگ باید ایستاد و وقت وداع باید گریست. و حالا بعد از این لیالی میدانداری، برای خداحافظی با رهبر عزیزشان آمدهاند.
نمیدانم قسمت است یا تقدیر و یا حکمت؛ هرچه که هست، این دیدار آخر را نیز باید از راه دور در شهرم باشم و از حال و هوای مردمی بنویسم که شاید مثل من یک بار هم این دیدار شیرین نصیبشان نشده، اما دلشان پیش آقا جا مانده است.
وعده دیدار
امروز قرار ما انتهای خیابان فلسطین، گوشهای از حسینیه روی زیلوهای آبیرنگ نیست. و حالا بعد از تحمل صد و چند روزی که از نبودنش میگذرد، وعده دیدار مردمی در مصلی است تا عشاق جَلد به رسمِ همیشگی سر قرار حاضر شوند، اما این بار برای وداع.
اینجا رشت است
شاید در گوشه و کنار اینجایی که هستیم، هیچ اثری از پیکر مطهر رهبرمان نباشد؛ اما این مردم از همین فاصله با چشمِ دل، او را خوب میبینند و این جای خالی را حس میکنند و این دستها از همین فاصله برای خداحافظی با اوست که بالا آمدهاند.
حالا منِ جامانده در بین کاروان اعزام مردم رشت به آخرین دیدار با رهبری هستم؛ آخرین دیدار با آقای شهید ایران.
سکوت عجیبی فضای خیابانها را پر کرده است و در انتهای کوچه چند اتوبوس دیده میشود که آماده و مهیای رساندن مدعوین دیدار آخر است.
حرفهای زیادی توی دلم هست
خانمی میانسال در کنجی ایستاده و وقتی اشکش را پاک کرد، گفت: از روز شهادت آقا تا همین الان، حرفهای زیادی توی دلم هست که میخواهم فقط به او بگویم. در زمان زنده بودنت قسمتم نشد به دیدنت بیایم و الان باید در مصلی در این حال و هوا با شما درددل کنم.
در کنار یکی از اتوبوسها، آقایی نسبتاً جوان در حال و هوای خودش بود که با او سر صحبت را باز کردم تا از حالش برایمان بگوید: امروز فقط تشییع رهبرمان نیست؛ ما میآییم تا عهدی که با تو بستیم را از نو محکم کنیم تا خیالت از بابت امت راحت باشد. همان امتی که در آخرین سخنرانیت گفتی: این ملت مبعوث کار را تمام خواهند کرد.
با احمد آقا که در مورد حضرت آقا صحبت میکنم، به نقطهای نامعلوم خیره شده و میگوید: وقتی به مصاحبههای آقا گوش میدادم، به این فکر میکردم که تمام حوادث از جمله ترور ناموفق ایشان در سال ۶۰، حکمتی داشته است.
سی و هفت سال خدمت
تمام حرفِ دلش این است که خدا این بزرگمرد را به دنیا و این مردم برگرداند تا فرصت سی و هفت سال خدمت را به کشورش داشته باشد؛ همانطور که رفتنش دنیا را برانگیخته است.
داغت این مردم را بزرگ کرده است، بزرگمرد. آنقدر بزرگ که زیر بار این مسئولیت، شانه به شانه یکدیگر ایستادهاند و خستگی برایشان مفهوم غریبی است و حالا در این جایِ خالی، رهبری میکنند.
هرگز نخواهد فهمید
اما دشمن هرگز نخواهد فهمید معنای این اشکها را، این بر سر زدنها را، این بیپدر شدنها و طعم یتیمی چشیدنها را. و الّا هیچوقت به خودش جرئت نمیداد حتی به سمت این سرزمین انگشت طمع دراز کند و هر آن به یاوهگوییهایش ادامه دهد.
حالا به پهنای دلهایی که امروز طعم تلخ دلتنگی را میچشند، سرزمینی داریم به نام ایران و مردمانی صبور که به دنیا نشان دادند حتی اگر تک تک ما کشته شویم، هرگز تن به ذلت نخواهیم داد. همانطور که از شما یاد گرفتیم: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید.