نسیم گیلان - صومعهسرا- مادر از پسرش خواسته بود در روزهای حمله دشمن آمریکایی - صهیونی به خانه برگردد و او قول داده بود ۲ روز دیگر میرسد؛ اما این وعده هیچگاه محقق نشد و سعید گلریز به شهادت رسید.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها- هما اکبری: شهادت «سعید گلریز» جوانی از شهرستان صومعهسرا که زندگیاش با کار و تلاش، خانوادهدوستی و علاقه به زادگاهش گره خورده بود و بخش قابل توجهی از عمر خود را برای ساختن آیندهای بهتر سپری کرد.
سعید از آن دست جوانانی بود که زندگی برایش همیشه آسان نگذشت. در یکسالگی بر اثر حادثه دچار سوختگی شد، اما پس از درمان به زندگی بازگشت. سالها بعد در حادثهای دیگر، دو انگشت خود را از دست داد؛ حادثهای که میتوانست مسیر زندگی هر انسانی را تغییر دهد، اما برای سعید پایان راه نبود.
او پس از پایان دوران سربازی در نیروی دریایی، مدتی در کنار پدرش کار بنایی کرد و سپس برای یافتن شغل راهی تهران شد. حدود ۱۱ سال در یک شرکت آسانسور فعالیت کرد و مدتی نیز به عنوان پیک موتوری مشغول به کار بود؛ شغلهایی که نشان میداد دغدغه اصلی او چیزی جز کار و تأمین زندگی نبود.
سعید ازدواج کرد و صاحب دختری سهساله شد؛ دختری که به گفته مادرش، وابستگی زیادی به پدرش داشت. او در کنار مسئولیتهای خانوادگی، ارتباط خود را با خانواده و زادگاهش نیز حفظ کرده بود و هر بار که به صومعهسرا بازمیگشت، دیدار با او برای اهالی محل خوشایند بود.
اما روزهای حمله دشمن به تهران مسیر زندگی این جوان را تغییر داد. نگرانی مادر افزایش یافت و تماسهای تلفنی برای بازگشت فرزند آغاز شد؛ مادری که از فاصله و شرایط ناامن پایتخت نگران بود و میخواست پسرش هرچه سریعتر به خانه برگردد.
در یکی از همین تماسها، مادر با گریه از سعید خواست خودش را به خانه برساند. پاسخ سعید کوتاه بود: «مامان، به خدا دو روز دیگر میرسم.» اما دو روز دیگر هیچگاه برای این مادر فرا نرسید.
سعید گلریز ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ در جریان حملات اخیر رژیم صهیونیستی و آمریکا به شهادت رسید و پیکرش چند روز بعد برای تشییع و خاکسپاری به زادگاهش بازگشت؛ جایی که خانواده، دوستان و مردم صومعهسرا آخرین وداع را با او انجام دادند.

حالا در خانهای که روزگاری صدای رفتوآمد سعید در آن شنیده میشد، عکسهای او باقی مانده است؛ عکسهایی که مادر هر روز به آنها نگاه میکند و با فرزندی که دیگر در میان خانواده نیست، حرف میزند.
این، روایت زندگی جوانی است که مادرش او را با آرامش و ادب به یاد میآورد؛ جوانی که از سختیهای زندگی عبور کرد، برای خانوادهاش کار کرد، به زادگاهش دلبستگی داشت و سرانجام نامش در میان شهدای صومعهسرا ماندگار شد.
کودکی که با سختی آغاز شد اما با امید ادامه یافت
شهید سعید گلریز، فرزند حسن، در ۱۲ آبان ۱۳۷۴ متولد شد و دومین فرزند خانواده بود. مادرش میگوید سعید از همان دوران کودکی، آرام و درسخوان بود و رفتار محترمانهای با اعضای خانواده داشت؛ ویژگیهایی که به گفته او تا پایان عمر نیز در شخصیت فرزندش باقی ماند.
«لیلا رخصتی» مادر شهید سعید گلریز در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به ویژگیهای اخلاقی فرزندش اظهار کرد: سعید از همان کودکی آرام و درسخوان بود. با شعور و فهم رفتار میکرد و هیچوقت با صدای بلند با ما صحبت نمیکرد یک بار هم به من بیاحترامی نکرد و همیشه احترام خانواده را نگه میداشت.
وی با بیان اینکه زندگی سعید اما از همان سالهای ابتدایی با حادثه همراه بود. زمانی که تنها یک سال داشت، بر اثر سوختگی، دست، پا و گردنش آسیب دید، ادامه داد: سعید بعد از آن حادثه تحت درمان قرار گرفت و بهبود پیدا کرد و زندگیاش را ادامه داد.
مادر شهید تصریح کرد: شاید آن حادثه نخستین آزمون جدی زندگی سعید بود؛ آزمونی که بعدها با حوادث دیگری ادامه پیدا کرد، اما هر بار او دوباره ایستاد و مسیرش را ادامه داد.
از کار بنایی تا سالها تلاش در تهران
وی اضافه کرد:پس از پایان دوران سربازی در نیروی دریایی، سعید مدتی همراه پدرش مشغول کار بنایی شد. کار برای او نه یک انتخاب مقطعی، بلکه بخش جداییناپذیر زندگی بود. در یکی از حوادث، سعید هنگام رانندگی با موتورسیکلت دچار سانحه شد و دو انگشت خود را از دست داد.
مادر شهید با اشاره به اینکه این حادثه نیز نتوانست او را از ادامه مسیر بازدارد، ادامه داد: دو انگشتش قطع شد، اما باز هم دست از تلاش نکشید و برای کار به تهران رفت. سعید حدود ۱۱ سال در یک شرکت آسانسور فعالیت کرد و در کنار آن، مدتی نیز به عنوان پیک موتوری مشغول به کار شد.
وی با بیان اینکه سالهای کار در تهران، بخش قابل توجهی از زندگی او را شکل داد، افزود: سعید ازدواج کرده بود و دختری سهساله داشت. رابطه اش با دخترش بسیار عاطفی بود و بخش مهمی از دغدغههای سعید به آینده خانوادهاش بازمیگشت.
خانوادهای که برای سعید اولویت داشت
مادر شهید ادامه داد: سعید دخترش را خیلی دوست داشت. همیشه به فکر خانواده بود و تلاش میکرد زندگی خوبی برای همسر و فرزندش فراهم کند. همیشه نگران حال من بود، چون بیمار و ناخوشاحوال هستم. مرتب میپرسید اگر قرص یا دارویی لازم دارم، برایم تهیه کند.

این مادر از علاقه فرزندش به زادگاه نیز گفت و اضافه کرد: به غذاهای محلی علاقه داشت و عاشق محل و زادگاهش بود. هر وقت به اینجا میآمد، اهالی از دیدنش خوشحال میشدند.
وی با اشاره به اینکه سعید در مراسم محرم و هیئتها حضور داشت؛ ابتدا طبل میزد و سپس در مراسم سینهزنی شرکت میکرد، گفت: برای اهالی محل نیز سعید بیشتر از آنکه با عنوانهای مختلف شناخته شود، همان جوان آرام و مؤدبی بود که ارتباط خوبی با مردم داشت و علاقهاش به زادگاهش را حفظ کرده بود.
روزهای ناامن تهران و نگرانی یک مادر
مادر شهید تصریح کرد: با آغاز حمله دشمن آمریکایی- صهیونی در تهران، نگرانی ما بیشتر شد. شرایط را دنبال میکردیم، از فرزندم خواستم هرچه سریعتر تهران را ترک کند و به خانه بازگردد. اما سعید هنوز کارهایی داشت که باید انجام میداد.
وی اضافه کرد: اما نگرانی ما ادامه داشت تا اینکه یک روز بار دیگر با فرزندم تماس گرفتیم و با گریه و اصرار گفتم زودتر خودش را برساند. و پاسخ سعید همان جملهای بود که حالا برای ما به آخرین یادگار صوتی فرزندم تبدیل شده است: «مامان، به خدا دو روز دیگر میرسم.» او قرار بود برگردد. اما همان روز خبر حادثه به ما رسید.
مادر شهید با تاکید بر اینکه ابتدا اطرافیان تلاش کردند واقعیت را از ما پنهان کنند. اما من خیلی زود متوجه شدم اتفاقی جدی افتاده است و وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، بیقرار دیدنش شدم.
وی ادامه داد: وقتی پیکر سعید را به رشت آوردیم، دست، پا و سرش شکسته بود و بینی، ابرو و صورتش نیز به شدت آسیب دیده بود.
آخرین دیدار؛ خانهای که حالا با خاطرهها زنده است
رخصتی اضافه کرد: آخرین بار در بهمنماه به خانه آمد. درباره خانه و وسایل صحبت کرد و سفارش کرد سالن و پنجرهها را تمیز کنیم و وسایل را جابهجا کنیم. حالا همان خانه و همان وسایل برای ما، بخشی از خاطرات سعید هستند و هر بار به آن وسایل نگاه میکنم، یاد سعید میافتم.
وی با تاکید بر اینکه برای مادری که فرزندش را از دست داده، جای خالی او با هیچ چیز پر نمیشود، ادامه داد: سعید دخترش را خیلی دوست داشت. حالا من فقط عکسهایش را دارم از این اتاق به آن اتاق میروم و با عکسهایش حرف میزنم. داغ فرزند بسیار سخت است.
مامان، من نمردهام؛ زندهام
وی با اشاره به اینکه در روزهای پس از شهادت سعید، خوابی دیدم که برایم آرامشبخش است، اضافه کرد: خواب دیدم در مسجدی شلوغ هستیم و همه لباس سیاه پوشیدهاند. سعید از کنارم رد شد، مرا دید و دست به سینه به من احترام گذاشت.
وی ادامه داد: به دنبالش رفتم و به جایی بسیار زیبا رسیدیم. به او گفتم «پس تو نمردهای؟» مرا در آغوش گرفت و گفت: «مامان، من نمردهام؛ من زندهام.»
این روایت برای مادر، یادآور باوری است که شهادت را پایان زندگی نمیداند؛ باوری که در فرهنگ دینی خانوادههای شهدا نیز جایگاهی عمیق دارد. قرآن کریم در آیه ۱۵۴ سوره بقره میفرماید: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ»؛ کشتگان راه خدا را مرده مپندارید، بلکه آنان نزد پروردگارشان زندهاند.
برای مادری که داغ فرزند دیده است، جملهای که در خواب از زبان سعید شنیده، شاید ترجمانی از همین باور باشد؛ اینکه نام و یاد انسانها میتواند پس از رفتن نیز در میان خانواده و جامعه باقی بماند.
تشییع در زادگاه؛ بازگشت سعید به صومعهسرا
شهید سعید گلریز ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید و مراسم تشییع و تدفین پیکر او ۱۶ اسفند همان سال در صومعهسرا برگزار شد. سعید پس از سالها کار و زندگی در تهران، این بار در قامت شهید به زادگاهش بازگشت؛ شهری که به آن علاقه داشت و هر بار حضورش در میان مردم برای اهالی محل خوشایند بود.
خانواده، دوستان و مردم صومعهسرا در مراسم تشییع پیکر او حضور یافتند تا با جوانی وداع کنند که بخش مهمی از عمر خود را با کار، تلاش و مسئولیتپذیری سپری کرده بود.
روایتی از یک جوان؛ روایتی از یک خانواده
سعید گلریز اکنون در میان شهدای صومعهسرا نامی ماندگار دارد؛ اما برای مادر، او پیش از هر عنوانی، همان پسری است که از کودکی آرام بود، هیچگاه با صدای بلند با خانواده صحبت نمیکرد، سختیهای زندگی را پشت سر گذاشت و همیشه نگران حال مادرش بود.
برای همسرش، او مردی است که قرار بود در کنار خانواده آیندهای را بسازد. برای دختر سهسالهاش، پدری است که جای خالیاش در سالهای آینده بیشتر احساس خواهد شد.
و برای مادر، همان فرزندی است که آخرین بار گفت: «مامان، به خدا دو روز دیگر میرسم.» اما سعید بازنگشت.
اکنون از او یک خانه پر از خاطره، چند قاب عکس، یک دختر سهساله، خانوادهای داغدار و نامی باقی مانده که در حافظه مردم صومعهسرا ثبت شده است.
زندگی سعید گلریز، روایت جوانی است که فراز و نشیبهای بسیاری را پشت سر گذاشت؛ از بیماری و حادثه در کودکی تا کار و تلاش در جوانی. او در تمام این سالها مسیر زندگی را با تکیه بر کار و خانواده ادامه داد و سرانجام در جریان حملات اخیر رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.
حالا مادر در میان اتاقهای خانه قدم میزند، به وسایل نگاه میکند و عکسهای پسرش را میبیند؛ شاید هنوز هم بخشی از وجودش منتظر باشد در باز شود و سعید وارد خانه شود. اما این بار، تنها چیزی که از آن انتظار باقی مانده، خاطره همان جمله آخر است: «مامان، به خدا دو روز دیگر میرسم.» دو روزی که برای مادر هرگز تمام نشد.