سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
اجتماعی

روایت خبرنگار مهر از بین الحرمین؛ پرستار شهیدی که در کربلا پیدا شد

روایت خبرنگار مهر از بین الحرمین؛ پرستار شهیدی که در کربلا پیدا شد
نسیم گیلان - کربلا- بین‌الحرمین مملو از جمعیت است، اما خبرنگار مهر در میان این شلوغی، روایت تنهایی یک پرستار را زنده می‌کند؛ شهید مرضیه نبوی‌نیا پرستاری که قاب عکسش در بین الحرمین پیدا شدنی تصویر است.
  بزرگنمايي:

نسیم گیلان - کربلا- بین‌الحرمین مملو از جمعیت است، اما خبرنگار مهر در میان این شلوغی، روایت تنهایی یک پرستار را زنده می‌کند؛ شهید مرضیه نبوی‌نیا پرستاری که قاب عکسش در بین الحرمین پیدا شدنی تصویر است.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها- علی یعقوبی: بین‌الحرمین شلوغ است. زائران از جلوی چشم‌ها رد می‌شوند و من نمی‌دانم چندمین بار است که می‌بینمشان، یا اصلاً اولین و آخرین بار است. به دنبال قاب‌هایی از انسان‌های همیشگی می‌گردم؛ کسانی که در مردمک چشم‌ها بنشینند و جایشان را به کس دیگری ندهند. اما اینجا سرعت رفت‌وآمد زیاد است و کسی را به این میل ذهنی نمی‌یابم.
خسته از راه، گوشه‌ای می‌نشینم و خیسی پیشانی‌ام را با گوشه چفیه پاک می‌کنم. تنور اینجا آن‌قدر داغ است که فکر سوخته‌ام ناتوان از پرداختن به هر سوژه‌ای است. چشمانم را می‌بندم و سالیان دور را تصور می‌کنم. جمعیت محو می‌شود و بین‌الحرمین خلوت. تنها پیرمردی مانده که دست در دست عطیه دارد. جابر است که زیر لب زمزمه می‌کند: «حبیبٌ لا یجیبُ حبیبه؟» آیا دوست، پاسخ دوستش را نمی‌دهد؟ اما ناامید؛ رگ‌های بریده و سری که از پیکر جداست چگونه باید جواب دهد؟
شانه‌هایم مدام به این و آن می‌خورد و تاریخ‌گردی‌ام ناتمام می‌ماند. از بلندگوها مدام اسم مفقودین را صدا می‌زنند: آقای محمد فلانی از بوشهر، خانم مهسا فلانی از زاهدان... گوشم به بلندگوها تیز شده بود که ناگهان صدا آمد: «آقای ماکان نصیری از میناب». می‌دانستم چرا این صدا پخش شد؛ حتما چند نفر هماهنگ کرده بودند تا یکی برود مرکز مفقودین و اسم شهید مدرسه میناب را بگوید، دیگری هم از بلندگو فیلم بگیرد. جالب بود. اینجا در بین‌الحرمین به دنبال گمشده‌هایی می‌گشتند که تازه پیدا شده‌اند.
همین چند وقت پیش بود که این‌ها کوچه‌ پس‌ کوچه‌ های منزل حسین بن علی (ع) را بهتر از ماهایی که ده بار کربلا آمده‌ایم بلد شدند. همان‌هایی که همینجا ماندند و کمتر چشمی مانایی‌شان را دید. حالا باید داغ این ندیدن‌ها را تا قیامت همراه کنیم.
ماکان برایم دور بود. نزدیکتر که آمدم، دیدم قفل یکی از تاریک‌ترین شب‌های حافظه‌ام باز شد. شبی را به یاد آوردم که کسی در جلوی چشمانم در حال نیست شدن بود. انگار ذهنم از شلوغی‌ها فاصله گرفته بود و موتورش به کار آمده بود. دیگر جایی سر و صدا نبود. همه جا غرق در سکوت بود تا بنشینم و داستانی را که هنوز اعماق وجودم را می‌سوزاند مرور کنم.
به شب هجدهم دی ماه سال گذشته رسیدم. شبی که یک پرستار، تنها در یک درمانگاه گیر افتاده بود و عده‌ای آتش به پا کرده بودند. هر جا چشم می‌چرخاندی شعله بود. ابراهیم هم در آتش نمرود؛ که ای کاش می‌دانست قرار است گلستانش ساعاتی پس از افطار روزه رجبیه با قرآن جیبی‌اش به ارمغان برسد. همه جا دود بود و سیاه. به هم می‌ریزم و از این یادآوری تلخ عبور می‌کنم.
دست به جیب می‌شوم و عکس‌های شهید را ورق می‌زنم. هنوز تعدادی عکس از شهیده مرضیه نبوی‌نیا در موبایلم دارم؛ بخاطر مستند آتش‌سوزی رشت که تولید کرده بودیم. میان آن‌ها قابی از خودش و دخترش زینب در ایام اربعین، روبروی حرم حضرت عباس (ع) با چهره‌ای لبخندزنان پیدا می‌کنم.
می‌شناختمش. آشنا بود. گمشده نبود تا از بلندگوها صدا بزنند. چند ماهی بود که ما او را پیدا کرده بودیم و برایمان قهرمان شده بود. نه بدن نصفه‌اش که در تابوت یک متری قرار گرفت، بلکه وجود فداکارش که آن شب می‌توانست نماند، اما مداوای بیمار را ترجیح داد و بعد که همه را از معرکه فراری داد، خودش ماند و آتش و شعله‌ها.
دوربینم را کنار می‌گذارم. دیگر نیازی به خلق قاب جدید نبود. همان که یک بار به مردمک چشمان صاحب عالم بازتابیده و خوشش آمده، خوب بود و نگهش می‌دارم تا همانطور اصل بماند و کپی نخورد. اصلِ آدمی که همینجا قاب عکسش در کربلا مانده و تکان نخورده و همه این شهر و صاحبش را بهتر از ما می‌شناسد. آن‌ها که زیارت برایشان مقدمه بال درآوردن و پرواز بود. پرواز یک ققنوس از زیر خاکسترها.
حالا من می‌مانم و معادله ناجوابم که کربلا چه کسی را در قاب خودش نگه می‌دارد و چه کسی را به حال خودش وا می‌گذارد.


نظرات شما